بیزارم .
بیزارم از روز هایی که ارام ندارم.
بیزارم از دقیقه هایی که دردو رنج بسیار دارند.
بیزارم از ان قلبی که در سینه ی من است وجز من کسی را ندارد.
بیزارم از چشمانی که دیگر طاقت دیدن ندارند.
بیزارم از اشک هایی که بر گل های تازه جوانه زده ی وجودم می چکد.
بیزارم از جوانه هایی که نرسیده پژمرده شدند.
بیزارم از عهد هایی که شکسته شدند.
بیزارم از زنجیر هایی که دورم غلاف شدندبیزارم از ان فریاد های خاموش.
ومن پرم از این فریاد های بی صدا که در من نهفته.
هر چقدر سخت، هر چقدر دیوانه کننده،
من می گذرانم و می گذرانم.
چشمانم را بر همه ی بیزاری هایم میبندم،
در جایی بسیار دور دست در رویای خود باز می کنم
رویایی که ان زمان ها مهمانی داشت
و من حالا می فهمم مهمام همیشه نمی ماند
من تنها در رویا سر می کنم
همراه بال های پروازم،
همراه باد های سرزمینم،
همراه جنگل های سبزم،
همراه اسمان آبی و آهو هایم
من زندگی می کنم
در رویا خوش و در دنیا ٔ
بیزارم ,هایی ,های ,ان ,کنم ,ی ,بیزارم از ,هایی که ,شدند بیزارم ,می کنم ,می گذرانم

درباره این سایت